ارسالکننده : حوا در : 17/2/91 9:23 عصر
در وصف بهار هر چه گفتند تویی
آن صبح سپید بی همانند تویی
هرچند که بی سایه ترینی اما
پیداست که سایه خداوند تویی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حوا در : 22/12/90 1:48 صبح
من تو را نمی سرایم..!
تو... خودت در واژه ها می نشینی...!
خودت قلم را وسوسه می کنی!!
و... شعر را بیدار میکنی!!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حوا در : 16/9/90 11:52 صبح
"تـــو"
با باران چه نسبتی داری؟
نمی دانم
اما
باران که می آید
دلم برای تو تنگ تـــر میشود...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حوا در : 11/8/90 12:13 عصر
آری صدای شکستن قلبم را می شنوم و خرد شدن شانه هایم را زیر بار غم انتظار حس می کنم.دیگر نایی برای گریستن ندارم،نه صبر برای تحمل کردن و نه حتی نیرویی برای فریاد زدن؛خسته ام،خسته از دنیای بی تو بودن ،خسته از دعاهای نیمه شب بی پاسخ،خسته از انتظار کشیدن و خسته از این همه تمنا برای دیدن.
همدمی ندارم،تنها امید من همین قلم و دفتر است،دفتری که از سنگینی بار غم کلماتی که بر دوشش گذاشتم،خسته وقلمی که از سرزنش پی در پی دستم دلگیر است.نمی دانم ، با کدامین جمله از دل نوشته هایم دلت برایم می سوزد و با کدامین بیت از شعر هایم نظاره گرم می شوی یا با کدامین قطره اشکم به رحم می آیی،ولی آنقدر می نویسم، آنقدر می سرایم و آنقدر اشک می ریزم تا ببینمت و تا آخرین لحظه مرگم امیدم را از دست نخواهم داد.«مهدی جان»نمی دانم که کدامین جمعه می خواهی به نگاه های مضطرب عاشقانه ام پایان دهی و با آمدنت کلبه با شکوه آرزوها را بسازی ولی با دلی امیدوار به انتظار می نشینم، انتظار واقعی برای رسیدن به روزگاری سبز...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حوا در : 1/8/90 12:45 عصر
پاییز که می شود
پیوسته تکرار می شوی
در خیالم
میان
شنبه ها
تا تمام سه شنبه های
همیشه
وچه ساده
کوچه های باورم
به رنگ انتظار می شود
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حوا در : 1/8/90 12:42 عصر
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من، نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟
کلمات کلیدی :